گلي خوش رنگ و بو

يکي بامدادان به فصل بهار

جواني به باغي فتادش گذار

به شاخي گلي ديد خوش رنگ و بو

که از جان و دل گشت مشتاق او

گلويش بيفشرد و کردش جدا

ز گل هاي ديگر به جور و جفا

چو آن گل جدا شد ز شاخ درخت

بيفتاد به دست تيره بخت

بکرد از طريق تحسر نگاه

به ياران و از دل برآورد آه

بگفتا که اي خواهران عزيز

براي شما هست اين روز نيز

گذاريد آرايش خود کنار

بگيريد در زير برگي قرار

نماييد خود را از اين دم نهان

که مانيد ايمن ز غارتگران